ملك الشعرا

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه  صیاد کنید

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان  کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد  کنید

فاضل نظري

مرگ در قاموس ما از بي وفايي بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهايي بهتر است

قصه ي فرهاد دنيا را گرفت اي پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشايي بهتر است

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نيستند
کوشش بيهوده در عشق از گدايي بهتر است

باشد اي عقل معاش انديش، با معناي عشق 
آشنايم کن ولي نا آشنايي بهتر است

فهم اين رندي براي اهل معنا سخت نيست
دلبري خوب است، اما دلربايي بهتر است

هر کسي را تاب ديدار سر زلف تو نيست
اينکه در آيينه گيسو مي گشايي بهتر است

کاش دست دوستي هرگز نمي دادي به من
 «آرزوي وصل » از « بيم جدايي » بهتر است

خیانت غیرت عشق است

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

 فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم 

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم 

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را 

 

                                                                                 فاضل نظری

حافظ

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردندباده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمالکه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجبمستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت دادکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزداجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بودکه ز بند غم ایام نجاتم دادند

شعر زیبای طنز برای دکتر حسن روحانی

آ شیخ حسن حرفی دارم اگر که گوش بدی به من
یه باغی توی پاستوره که مهموناش میان می رن
تموم باغ پاستورو ۸ ساله که کودش دادن
بیا و تخم گل بپاش گل به سر وطن بزن
چشم همه به دستته پیر و جوون و مرد و زن
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

نگی گرونی به تو چه نگی تورم به تو چه
نگی که هر کی رفته تو خوشه ی سوم به تو چه
نگی که نرخ برق و آب و نون گندم به تو چه
نگی که گشنه موندن تمام مردم به تو چه
نگی که تو محل ما ارزونیه برای من
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

تو دور ۴ ساله ی تو رئیس مجلس مالی
رئیس جمهور پرو نخست وزیر سومالی
یه اسقفی تو واتیکان کاهن پیر نپالی
یک نفر از مجمع تشخیص کره ی شمالی
مُرد اگه واسه تسلیت مادرشو بغل نزن!
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

اگه یه وقت رفتی سفر چه خارجی چه داخلی
زیادی با خودت نبر چه همکاری چه فامیلی
اگه یه وقت خرف می زنی چه روی مبل چه صندلی
حرفای ناجور نزنی چه از لولو چه از لی لی!
به وعده هات پشت نکنی چه با عمل چه با سخن
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

مأموریت دادی اگه به یک وزیر بیچاره
پیام دوستی ببره پیام دوستی بیاره
نرسیده به آفریقا بهش نگی برکناره
گومبالا گومباش نکنی همونجا توی طیاره!
دادن حکم رو هوا اصلا از امروز قدغن
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

تو این ۴ سال کارای خوب خوبی ایکاش بکنی
تا رأی مردمو بازم تو صندوقا جاش بکنی
نه اینکه با دوز و کلک نونتو تو آش بکنی
تمام کشورو بخوای صحنه ی دعواش بکنی
نگی جوونای وطن همه یه مشت خار و خسن!
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

به اسم قهر و آشتی ۱۱ روز خونه نری
بعد ببینیم بوتاکس زدی تا از چاوز دل ببری!
دل می بری ببر ولی نه با کارای سرسری
یه کاری کن دعات کنیم نه اینکه نفرین بخری
کاری کن از خدا نخوایم که زود بری توی کفن
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

فک نکنی باید همه صف بکشن پشت درت
فکر نکنی از صبح تا ظهر باید بشن منتظرت
فکر نکنی فرشته ها همه ش میان دور و برت
فکر نکنی مقدسی هاله نبینی رو سرت
ترسیده چشما به خدا فکر نکنی اینا خُلن
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!

دیروز دادم به دست تو تموم آب و گِلمو
شوخی و جدی گفتمش همینجا حرف دلمو
تو راه مردم باشی اینجا می شنوی اِیولمو!
اما ازش دور نشی و سر نبری حوصله مو
خلاصه از ما گفتنه نگی کسی نگفت به من
بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!!

                                                                        استاد كاوه

پاسخ سهراب

آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است!
من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن سهراب قایقت جا داردمن هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.
به سراغ من اگر می آیید تند و آهسته چه فرقی دارد
تو ; به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من                                                                            

محمدزهري

شبي از شبها تو مرا گفتي شب باش 

      من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

                   به اميدي كه فانوس نظرگاه شب من باشي 

                                             با هر نفسم؟لبخندم؟ اشكم 

                                                              و با تمام زندگيم شب هستم

قديمي ترين شعر عاشقانه دنيا

باستان شناسان،‌قدیمی ترین شعر نوشته شده جهان را برروی یک لوح رسی (از خاک رس)  پیدا کردند که در زمان سومری ها ( مبدع خط)‌ نوشته شده که احتمالا در وصف "شوسین"‌ پادشاه سومر که بین سالها ٢٠٣٧ تا ٢٠٢٩ قبل از میلاد مسیح حکومت می کرده بیان شده اما جالب اینجاست که قدیمی ترین شعر عاشقانه جهان در ستایش یک مرد است و نشان می دهد آدما تا خط را اختراع کردند طبع شاعرانه شان آنهم از جنس عاشقانه شان گل کرده است. برخی از ابیات قدیمی ترین شعر عاشقانه جهان به این شرح است:

داماد،‌ محبوب قلبم

زیبایی تو قشنگه،‌ شیرین عسلم

شیر مرد،‌ محبوب قلبم

زیبایی تو قشنگه،‌ شیرین عسلم

یکی دیگه از کهن ترین شعرهای عاشقانه مربوط به کشور آلمان هست که در سال ١١۵٠ میلادی توسط یک ناشناس سروده شده که این شعر را از کتاب عاشقانه های آلمانی ترجمه علی عبداللهی بدین شرح است:

تو آن منی من آن توام

این را بدان یقیین

اندر دلم

دربند گشته ای

گم شد کلید آن

باید بمانی تا ابد درون آن


عجب صبري خدا دارد......

عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

همان اول که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يکدگر ويرانه ميکردم


                    عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

که در همسايه چندين گرسنه و چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميکردم


                   عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميکردم


                  عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان سبحه صد دانه ميکردم


                 عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را ، کو به کو آواره و ديوانه ميکردم


                 عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سرا پاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميکردم


               عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

به عرش کبريايي، با همه صبر خدايي ، تا که ميديدم عزيز نا بجايي

ناز بر  يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميکردم


                عجب صبري خدا دارد ، اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي، ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم کش

به جز انديشه ي عشق وفا ، معدوم ، هر فکري در اين دنياي پر افسانه ميکردم


               عجب صبري خدا دارد ، چرا من جاي او باشم؟؟

همين بهتر که او  خود ، جاي خود بنشسته و تاب تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

 و گر نه من به جاي او چو بودم ، يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميکردم؟!

                             
                                              عجب صبري خدا دارد                           

                                " رحیم معینی کرمانشاهی"

اخوان عزيز

لحظه‌ي ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام، مستم

باز ميلرزد دلم ، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت صورتم را ، تيغ!

هاي! نپريشي صفاي زلفکم را دست

وآبرويم را نريزي، دل، اي نخورده مست

لحظه ي ديدار نزديک است