باد ها در گذرند
بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت ديوار کسي مي گذرد مي خواند
بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت
بايد از کوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حکايت ها دل مي سپرند
پشت ديوار کسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني که در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو
براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذرست
بايد اين ساعت انديشه کنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديوراي و ماه
به تو انديشه کنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار کسي مي گذرد
مي خواند
بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط
|