ياد دارم يک غروب سرد سرد

مي گذشت از توي کوچه دوره گرد

«دوره گردم کهنه قالي مي خرم

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

دست دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري کوزه خالي مي خرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي زد و بغضش شکست.

«اول سال است و نان در سفره نيست

اي خدا شکرت ولي اين زندگي است؟!»

بوي نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش ديدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم ديدم که بابا پير بود

بدتر از آن خواهرم دلگير بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شايد آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ي انديشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالي مي خرم

کاسه و ظرف سفالي مي خرم

دست دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري کوزه خالي مي خرم»

خواهرم بي روسري بيرون دويد،

آي آقا!سفره خالي مي خريد؟!